یکی بود یکی نبود...

تگها :
ارسال شده در ۱۸:۰۹ توسط Ehsan Taherian
روزی که دفتر خاطراتم رو شروع کردم اولش نوشتم اگر زنده ام خواندن این دفتر تو را چه حاصل؟
در ادامش نوشتم اگر مرده ام بخوانید و به قضاوت ننشینید زندگیم را...و دفتر را به کسی بدهید که در بیشتر صفحات زندگی ام نقش داشته...
امروز اما می نویسم بخوانید و مراقب باشید دست آن کسی که در اکثر صفحات بوده نیفتد که خواندن آنها نه تنها التیام دردش نیست که استخوانیست لای زخم او...
پی نوشت1: با آنچه در فضای اینترنت از خودم باقی می گذارم چه کنم؟
پی نوشت2:می رم فرم اهدای عضو در صورت مرگ مغزی پر کنم ...

هیچ بازخوردی "یکی بود یکی نبود..."

ارسال یک نظر