‏نمایش پست‌ها با برچسب درد دل. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب درد دل. نمایش همه پست‌ها

تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام...

تگها : ،
ارسال شده در ۲۳:۵۹ توسط Unknown
یه جایی نوشته بود آهنگها رو توی رابطه نشنوید،که اگه اون رابطه نابود شد اون آهنگ هم دیگه نشه شنید...
ولی همون آهنگهاست که وقتی تنهایی بهونه ای میشه که لبخندش رو یادت بیاد،لذتی که با هم از اون آهنگ بردید...
همون آهنگهاست که بهونه ای میشه که همینطور تنها تو ماشین یه آهنگ رو گوش بدی و وقتی یه قطره گرم روی دستت چکید به خودت بیای که چشمات پرِ اشکِ...

تو این بارون می خوای بری قدم یزنی؟

تگها :
ارسال شده در ۲۳:۵۹ توسط Unknown
هنوز حسرت قدم زدن زیر نم نم باران بر دلم مانده...امسال هم گذشت...
تا سال دیگه...
من...باران...و تو

امروز...

تگها :
ارسال شده در ۱۴:۴۹ توسط Unknown
اون روزی که از مایه ی آرامش بشی مایه ی سلب آسایش...

تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی...

تگها :
ارسال شده در ۲۳:۵۹ توسط Unknown
تو که عاشق من نشدی...
ولی روزی...وقتی...اگه عاشق شدی یاد من بیفت...
یاد من بیفت باد شب و روزای من...

نفس کم آوردم...

تگها : ،
ارسال شده در ۲۳:۵۹ توسط Unknown
اون موقعی که لبت رو لبهاشه...
اون موقعی که دستت تو موهاشه...
اون موقعی که ضربان قلبش رو رو سینَت احساس می کنی...
اون موقع همه اتاق ساکتند...همه تماشا می کنند...تنها صدا صدای نفسهاشه...
صدای نفسهایی که بوی دوست داشتن می دهد...بوی عشق...

نوبت منم میشه...

تگها : ،
ارسال شده در ۲۳:۵۹ توسط Unknown
خدمت حضرت "خدا"...
از بازی کردن با لحظه لحظه ی زندگی و احساسات من لذت ببر که به زودی بیداری اسلامی کاخ سلطنتت را به لرزه درخواهد آورد...

بی همتا...

تگها :
ارسال شده در ۲۳:۵۹ توسط Unknown
اگه تا آخر عمرمم منتظر بمونم "دیگه" کسی مثل تو پیدا نمی کنم...


عکست رو بلوتوث کن...

تگها : ،
ارسال شده در ۲۳:۵۹ توسط Unknown
از اون شبایی که از بی خوابی ،تو تختت، تو تاریکی، موبایلت رو از زیر کمرت در میاری...
روشنش می کنی و صفحه ش همه ی اتاق روشن میکنه...
می ری عکسش رو میاری و بهش خیره میشی...
قرمزی لباسش تمام اتاقت رو قرمز می کنه...
از همون شبا...
از همون کنار هم نبودنا...
از همون به فکر هم بودنا...
از همون شبا...

جایی خالیت بیداد می کند...

تگها :
ارسال شده در ۲۳:۵۹ توسط Unknown
انگشتان سردم را در میان دستان گرمت گرم می کردم...
در نبودت ، انگشتان سردم را حتی آتش نیز گرم نمی کند...

به او بگویید دوستش دارم...

تگها : ،
ارسال شده در ۲۳:۵۹ توسط Unknown
ای کاش همانطور که برای اندازه قدم، وزنم، کوچکی دستانم و کوچکی شکمم اندازه ای وجود دارد برای بزرگی قلبم هم اندازه ای بود تا می دانستی سرتاسر قلبم از آن توست...

هوا بس دو نفره است...

تگها :
ارسال شده در ۲۳:۵۹ توسط Unknown

قدر بدونید داشتن همقدم و بارش بارون رو...
شاید فردا یاری باشه و بارونی نباشه...
یا شاید بارونی باشه و تو و یک نخ سیگار...
تک و تنها...

دلداده...

تگها :
ارسال شده در ۲۳:۵۹ توسط Unknown
بعضی ها دلشون یه دشت سرسبزِ،پر از طبیعت دست نخورده...
بعضی ها هم دلشون یه بیابون برهوته...اون ته تهـــــــــاش یه درختِ،یه آبگیرِ...با یه شاخه گل...این آدمها حاضرن همون یه شاخه گل رو هم بچینن هدیه بدن...
آدمای دسته ی اول زیادن دست به دلشون نمی ذارن،فقط قشنگه...اما آدمای  دسته ی دوم کم پیدا میشن...

من و ...

تگها :
ارسال شده در ۲۳:۵۹ توسط Unknown
آخرش خودت می مونی و خودت...تنهای تنها...هیچ کس تا آخر دنیا باهات نمیاد...
تویی و خدای خودت....اون ته ته...

بی دلیل دوستم داشته باش...

تگها : ،
ارسال شده در ۲۳:۵۹ توسط Unknown
اگه کسی رو به خاطر دلیلی دوست داشته باشی،اگه اون دلیل زیر سوال رفت دوست داشتنت هم زیر سوال می ره...
اگه کسی رو "بی دلیل" دوست داشته باشی،آسمونم به زمین بیاد دوسِش داری...بی دلیل...

دوستت دارمها...

تگها : ،
ارسال شده در ۲۳:۵۹ توسط Unknown
نمی دانم به خاطر شیرینی لبهایت است یا گرمی دستانت که اینگونه عاشقت شده ام...

مگه تموم عمر چند تا بهاره؟

تگها :
ارسال شده در ۱۹:۳۲ توسط Unknown
زندگی ما مثل اون قلعه شنی ـی می مونه که بچه ها کنار ساحل می سازند...
هر لحظه ممکنه موج بزرگی بیاد و بیاد و  خرابش کنه...
هر لحظه ممکنه آدم های احمقی بیان لهش کنند و برن...
هر لحظه ممکنه خودش فرو بریزه و خراب شه...
اینا مهم نیست...مهم اینه که ما مثل اون بچه خسته نشیم،باز بسازیمش،بسازیمش و بسازیم و بسازیم...
باید لذت ببری...باید زندگی رو زندگی کنی...

سلطان فصلها

تگها :
ارسال شده در ۲۳:۵۹ توسط Unknown
پاییز است و گرمی آغوشت و شیرینی لبهایت...

هــــــــــــــــــیس...

تگها :
ارسال شده در ۲۳:۵۹ توسط Unknown
بعضی چیزها رو نباید نوشت...
باید گذاشت فراموش شه...
فراموش که نمی شه...
باید بذاری بره اون گوشه موشه های ذهنت...
باید بهش فکر نکرد...
خانه خراب کن است بعضی افکار...

دادگاه

تگها :
ارسال شده در ۲۳:۵۹ توسط Unknown
خدایا از دست تو شکایت به کدامین بارگاه ببرم...؟

آخی...یادش بخیر...

تگها :
ارسال شده در ۲۳:۵۹ توسط Unknown
"خیلی" ـها یه چیزایی رو نمی فمهن...
"بعضی"ـهاشون با گذر زمان "یه روزی" می فهمن...
"خیلی" ـیاشونم "هیچ وقت نمی فهمند...هیچ وقت...